تبليغاتX
بهمن نوشت
«خانه ي دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسيد سوار.
آسمان مکثي کرد.
رهگذرشاخه ي نوري که به لب داشت به تاريکي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

«نرسيده به درخت، کوچه باغي است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است.
مي روي تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در مي آرد،
پس به سمت گل تنها مي پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره ي جاويد اساطير زمين مي ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد.
در صميمت سيال فضا، خش خشي مي شنوي
کودکي مي بيني
رفته از کاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه ي نور
و از او مي پرسي
خانه ي دوست کجاست.»

سهراب سپهری

زحمت تایپش رو پیام(دایی منه دیگه) کشیده.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 2:42  توسط بهمن غیاثوند |