تبليغاتX
بهمن نوشت
به نام خدا
پس از مدتها باز مجالي يافتم که به اين دنياي مجازي سر بزنيم.براتون دقيق تر مي گم اين مدت کجا بودم.
 خب تا يادم نرفته پس از کلي تاخير تبريک و شاد باش من هم براي آغاز سال نو،عيد نوروز، ميلاد حضرت رسول، انرژي هسته اي و ....بپذيريد.
جونم براتون بگه که همونطور که در پست قبلي خبر از افتتاح شبکه استاني قزوين داده بودم با شروع به کار رسمي شبکه، من و تعدادي از دوستام تصميم گرفتيم که به اين شبکه نوپا دست ياري بدهيم و هم خود را در عرصه فيلم و سريال و تلويزيون محک بزنيم.براي همين دست بکار شديم بهروز رستمي که قبلن يکي دوتا کار تئاتري طنز نوشته بود و اجرا کرده بود مدتها بود که توي اين فکرا نبود براي همين بسيار مايل شد که با من همکاري اش رو آغاز کنه.براي همين قرار شد يک قسمت از يک طرح چندين قسمته را براي نمونه کار و نشان دادن به صدا و سيما تهيه کنيم.خب ما اولين کارمون بود و از فيلمسازي چيزي به اون صورت نمي دونستيم ولي با اون حال بهروز يه چيزايي برامون نوشت و شد فيلمنامه کار موضوع برنامه مون درباره قرص اکس بود و اسمي که بهروز انتخاب کرده بود پسرخاله ها بود.فيلمنامه رو ميتونم به دو قسمت داخل خونه و خارج خونه تقسيم کنم.از اونجا که وقت خيلي کمي داشتيم(به خاطر نزديکي به عيد نوروز و در دسترس نبودن بچه ها).براي همين فيلمنامه رو به بازيگرها داديم تا بخونند و از روز بعد هم کار ضبط شروع شد.صبح رفتيم دوربين کرايه کرديم و فيلم خريديم و ساعت يازده ظهر اولين صحنه ها مربوط به نماهاي خارج از خونه رو گرفتيم تا ساعت دو بعدازظهر که خسته و کوفته از پارک جنگلي فدک(محل فيلمبرداري)به خونه برگشتيم و بعداز کمي استراحت در ساعت چهار بعدازظهر شروع به ضبط نماهاي داخل خونه کرديم که اميدوار بوديم تا ساعت هفت که خونه در اختيارمون بود کار تموم بشه ولي موفق به ضبط تمام صحنه ها نشديم و کار براي روز بعد ماند و روز بعد دو تا از بازيگرانمون رو در اختيار نداشتيم پيشنهاد من اين بود که بدون هيچ توضيح خاصي و يا لا اقل با آوردن بهانه اي مثل عمل جراحي صورت بازيگر ديگري رو جايگزين کنيم ولي سعيد جاني پور يکي ديگر از دوستام پيشنهاد کرد که با اضافه کردن چند تا ديالوگ بين بقيه بازيگرهاي آن دو بازيگرمون را دراون نماها حذف کنيم.و بالاخره با هر دوز و کلکي که بود کار ضبط کردن اش رو دو روز جمع کرديم.و فقط موند تدوين کار که اونم به گردن من بود که من هم خوب يا بد چند روزه کار تدوين اش رو به اتمام رسوندم.و فيلم مون در حدود 20دقيقه شدکه به نظر شخص من براي اولين کارمون اون هم بدون داشتن اطلاعاتي از کار فيلمسازي عالي بود.
من هم در ايام تعطيلات عيد نوروز قزوين رو به مقصد شمال کشور ترک کردم.تعطيلات عالي و به ياد ماندني بود.لاهيجان-رودسر-آستانه-سياهکل-ديلمان-آسيابر و روستاهاي باصفاي شمال کشور و مردم نازنينش
در اينجا مطلبي که در روز سيزدهم فروردين85 در روستاي ييلاق ديلمان نوشتم را اينجا مياورم.
صبح سيزده بدر است و آب و هواي ييلاق به ما مي سازد.
از مناضر زيبا، بديع و بسيار بيوتيفلي که مي بينيم، مي شنويم و ادراک مي کنيم سير نمي شويم.
بچه ها اصرار مي کنند خاطرات سفر را مکتوب کنم من هم با اين که زياد مايل به اين کار نيستم و بيشتر علاقه دارم از مناظر لذت ببرم و افکاري که به ذهنم خطور مي کنند رو يادداشت کنم ولي با اين حال کمي از اوضاع امروز تا اين لحظه براتون گزارش مي نويسم.
باباحاجي، مهدي و عمو اسفنديار براي خريد لوازم لازم براي سيزده بدر به شهر رفته اند (منظور از شهر "اسپيلي" است) .مهرشاد هم از ديشب رفته اسپيلي و همين الان که مشغول نوشتنم به همراه خانواده برادرش شادفر از راه مي رسند.باباحاجي و مهدي و عمو اسفنديار از خريد آمده اند.مهرشاد با ديدن من در حال نوشتن مي گويد خاطره مي نويسي؟ بنويس ما هم از اين کارها زياد کرده ايم.دايي ابوالفضل و پسردايي محسن با هم رفته اند بيرون و بقيه بچه ها مشغول بازي هستند دارن چهار برگ بازي مي کنند.مهدي با ورود به اتاق مي گويد من گشنمه زينب دارد لبس هايشان را جمع و جور مي کند.پيام از دست حسين ناراحت است چون خوب و باب ميل پيام بازي نمي کند.در حالي که من دارم به پايان آخرين صفحه هاي يادداشت سررسيد سال84خود مي رسم زينب دارددنبال سي شرت زرد خود مي گردد و پرويز و علي بازي را از پيام و حسين بردند.
پايان
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 16:9  توسط بهمن غیاثوند |