تبليغاتX
بهمن نوشت

امروز چهار روز از ورود من به بیست سالگی می گذره.و حال با اندی تاخیر به خودم تبریک می گم.چهار روز تاخیری که نمی شه به حساب فراموشی گذاشت چون اگر من فراموش کنم این مملکت همیشه در صحنه فراموش نمی کنن که باید هر ساله به پاسداشت تولد من یا هر دلیلی دیگر بر خیابانها بریزن و شعارهای  رنگ و رو رفته ای که بوی کهنگی و تکرارش فضای مملکت و پر کرده و گوش آدم بدا رو کر بدن.

شاید بتونم از 20سالگی ام بگذرم (که نمی گذرم)ولی از دو سالگی وبلاگم که نمی تونم بگذرم هر چه باشد نهالیست که تا مدتها نیاز به حمایت دارد هر چند که مدتی است کمرنگ شده ام. کمرنگم بیرنگ که نیستم سیزده روزی هم از دو سالگی بهمن نوشت می گذرد.

 پس به عشق هر دو جشن می گیریم.

بهمن نوشت تولدت مبارک

بهمن83

 بهمن84

 

بهمن تولدت مبارک

بهمن83

بهمن84 

 

***

از آنطرف خیابان می بینمش او هم مرا می بیند ولی به روی خود نمی آورد از اینکه مرا می شناسد و بروی خود نمی آورد عصبانی می شود به سرعت عرض خیابان را طی می کنم چشم تو چشم می شویم صدای ضربان قلبش برای گوشهایم آشناست هر چه باشد بارها شنیده ام می دانم منتظر عکس العمل من است.پس من هم بی اعتنا از کنارش می گذرم با عبورم صدای شکستن قلبش با صدای ضربان قلبش تعویض می شود چه تعویض به موقعی است دیگر داشتم نا امید می شدم.طعم شیرین پیروزی را در دهانم مزه می کند.و این بار نوبت چشمان اوست که به انتظار بازگشت من بنشیند .

چشمانش هنوز قدمهایم را تعقیب می کند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 13:24  توسط بهمن غیاثوند |